محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
984
تاريخ الطبرى ( فارسي )
بود كه با گوسفندان خود در نقيع به سر مىبرد و از آنجا به قصد عمره حركت كرد و گمان نداشت كه او را در مكه نگه ميدارند زيرا رسم بود كه قرشيان متعرض حجگزار و عمره گزار نمىشدند ، ولى ابو سفيان او را بگرفت و به عوض عمرو پسر خود در مكه محبوس كرد و شعرى بدين مضمون گفت : « اى قوم ابن اكال ! دعوت او را اجابت كنيد » « كه عهد كردهايد پير فرتوت را وانگذاريد » « حقا كه بنى عمرو پست و ذليل باشند » « اگر اسير خويش را آزاد نكنند » بنى عمرو بن عوف پيش پيمبر رفتند و قصهء ابن اكال را با وى بگفتند و خواستند كه عمرو بن ابى سفيان را به آنها بدهد تا پير خويش را آزاد كنند و پيمبر خدا چنان كرد و عمرو را پيش ابو سفيان فرستادند و سعد را آزاد كردند . و هم از جمله اسيران ابو العاص بن ربيع بود كه داماد پيمبر خدا بود . ابو العاص به مال و امانت و تجارت از مردان انگشت شمار مكه بود و مادرش هاله دختر خويلد بود و خديجه خالهء وى بود و از پيمبر خواست كه دختر به دو دهد و پيمبر مخالفت خديجه نمىكرد و اين پيش از نزول وحى بود و دختر به دو داد و خديجه او را چون فرزند خويش مىشمرد . و چون خدا عز و جل پيمبر خويش را عزت نبوت داد و خديجه و دخترانش به دو ايمان آوردند و به دين وى گرويدند ، ابو العاص بر شرك بماند . و چنان بود كه پيمبر يكى از دو دختر خويش ، رقيه يا ام كلثوم را ، به عتبة بن ابى لهب داده بود و چون فرمان خداى عز و جل را با قريش در ميان نهاد و از او دورى گرفتند ، گفتند شما محمد را از گرفتارى رها كردهايد ، دخترانش را به او پس دهيد كه خاطرش به گرفتارى آنها مشغول شود و پيش ابو العاص بن ربيع رفتند و گفتند : « از زن خويش جدا شود و ما هر كس از قرشيان را خواهى به زنى تو دهيم . »